راست میگه. بلد نبودم. بلد نیستم با آدما برخورد کنم. بلد نیستم باهاشون با احترام برخورد کنم. محوریت وجودی ایم خودم هستم ولی باید خدا باشه. باید بزرگتر رو بشناسم. باید کوچکتر رو بشناسم. باید خودمو و خدام رو بشناسم. باید اونو بشناسم. هدیه روز مرد رو بهش نمیدم. تا یادم باشه باید حرمتشو حفظ کنم تا زندگیم حفظ بشه.
چقدر احمق بودم فکر می کردم مشکل ندارم و نخواهم داشت. چقدر این آدم تحملش زیاده که داره منو تحمل می کنه. چقدر....
فکر می کردم خوشبختی راه خودشو باز کرده و پیدا کرده و اومده ولی میبینم این چند ماه سرمو مثل کبک داخل برف کردم و چیزی رو ندیده بودم وگرنه رفتارم آزاردهنده است. رفتارم اشتباهه. رفتارم احمقانه است.
حالم ازت بهم می خوره. ازت بدم میاد. کاش یا زودتر بمیری یا رفتارت درست بشه.
خدایا تو رو به حق این شب عزیز قسم ات میدم اگه قراره عوض نشم و قراره همینطوری بمونم مرگ منو برسون. طاقت ندارم. امشب خورد شدم. امشب شکستم. امشب پودر شدم جلوی این آدم. خدا به حق علی که امشب شب ولادتشه یا آدم بشم یا سال جدیدو نبینم. خدایا نذار بار گناهانم بیش از این بشه. خدایا. ..
برچسب:
نویسنده: هستی نیکفر